خاطره مادر شهید علی حسین عرب خواری

بسمه تعالی

خاطره ای از زبان مادر شهید

علی روحیه ی خاصی داشت، با همه مردم خوب رفتار میکرد، حتی یک بار هم نشده بود که کسی از او ناراحت شود. 

به اطرافیانش عشق می ورزید و از کار کردن و جنگیدن هیچ ابایی نداشت، 

من هم خوشحال بودم که فرزندی تربیت کرده ام که به این صورت عمل می کند 

حتی زمانی که می خواست به ارتش برود نزد ما در منزل آمدند و گفتند علی را می خواهیم ببریم کردستان، بدانید که آنجا سر می برند، 

به آنها جواب دادم خیلی خوشحال می شوم که پسرم در راه اسلام و نظام شهید شود.

پسرم دوباره می خواست به جبهه اعزام شود، اما به خاطر سن کمی که داشت او را اعزام نمی کردند. 

بار سوم که از ما خداحافظی کرد چهره اش طوری دیگری بود، از دور می درخشید، 

وقتی به پادگان رفت، دوباره با مخالفت فرمانده ستاد روبه رو شد، با عصبانیت به فرمانده اش می گوید: 

"احترام شما واجب است، اما من می خواهم به جبهه بروم، من می خواهم جانم را فدا کنم، شما چرا مخالفت می کنید؟"

با اوج گرفتن این صحبت ها میان پسرم و فرمانده اش، بالاخره فرمانده راضی می شود تا علی را به منطقه عملیاتی اعزام کند.


برگرفته از وبگاه  ajashohada.ir