خاطره همسر شهید ابراهیم اسلامی

بسمه تعالی

اواخر که در جماران محافظ امام بود شب ها دیر می آمد و صبح زود می رفت برای همین بچه ها را نمی دید. 

یادم هست اونجا بهشون موز و شیرینی می دادند. 

هر چه می گرفت مقداری را به خانه می آورد برای بچه ها 

در آخرین دیدارمان صبح زود می خواست برود کرمانشاه، پسر بزرگم خواب بود. 

بیدارش کرد و تکه ای موز در دهانش گذاشت. 

گفتم: خودم وقتی بیدار شد بهش می دهم. 

گفت: من دیگر نمی بینمش دوباره یادش آمد که شیرینی هم همراهش هست. دوباره بیدارش کرد و در دهانش شیرینی گذاشت.

پیامی که همیشه بر آن تأکید می کرد این است که 

"انسان از راه خدمت به خلق خدا به او نزدیک می شود"


برگرفته از وبگاه  ajashohada.ir