وصیت نامه شهید موسی شیخ ویسی

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر دل غمگین پدر پیر و ناتوانى که چشم به راه فرزندى دارد که در جبهه عشق مى جنگد

پدر و اى بزرگ مرد طایفه قلبها و اى خانواده زحمت کش من

امروز در شرایط امتحان قرارگرفته ایم و من در گود امتحان در مسلخ عشق پرواز خواهم کرد

اگرچه بال و پرم به خون آذین شود و چه افتخار بزرگى که از سرزمین سیستان دورترین نقطه ایران بخاطر ظلم و ستم و جور شاهان به مازندران آمده ایم و اینجا بس نوکرى کرده ایم

شلاق اربابان اسکناس بر پیکر نحیف ما رقص کنان لبخند تمسخر مى نواخت و ما چه با شکوه به رهبرى اماممان قیام کردیم و شادى بخش بود که در جشن پیروزى من هم شرکت کردم

آن زمان نوجوانى پانزده ساله بودم اما حال نوه سرگل سیستان قدم به پیکار و خصم زبون نهاده و.....

پدر 

از فرمانده مان بعد ازشهادتم بپرسید که من چگونه درجبهه عشق بر علیه کفر زبون مبارزه مى کرده ام 

در جبهه فاو مردانه مبارزه کردیم و در جبهه هایی که شور عشق را دیدم و طعم شیرین حقایق را چشیدم و نخلستانهاى سر به فلک کشیده و دریاهاى خروشان و نمکزارها را به زیر گامهاى توانمند رزمندگان به حسرت کشاندیم 

غرش هولناک خفاشان و کرکسان زبون را به خاک وخون کشیدیم.

اسکله هاى فتح شده، غنایم به جا مانده و جسدهاى کفر زبون همه یک حدیث را بازگو مى کردند 

آن غیرت و شهامت و جسارت و عظمت و یورش دلاورمندان اسلام است

چه افتخارى که من هم سرباز اسلام در این دیار عشق بودم.

در جبهه جنوب دلیرانه جنگیدیم 

حال در جبهه غرب بر روى ارتفاعات لرى در عمق خاکهاى آزاد شده مقاوم و استوار ایستاده ایم.

پدر 

اگر چه دیروز برادرم که همراه سپاه محمد (ص) به جبهه ما اعزام شده نزدم آمده و خوشحالم کرده و بسى خوشحالم که پسرانت خادم انقلاب اسلامی هستند 

من و عباس در جبهه و برادر بزرگم در سنگر مدرسه 

آخر پدر

چرا به جهان نگوئیم که بیائید جبهه عشق را بنگرید؟

آخر پدر 

تو کیستى که در کمال فقر و تنگدستى چنین فرزندانى تربیت کرده اى؟

آخر تو کیستى؟

تو چیستى؟

تو از کدامین دیار عشق آمده اى و به کدامین دیار عشق مى نگرى؟

پدر 

دوست داشتم دست عروسم را خودت در دستم بگذارى 

اما آن طورى که در عالم خواب مشخص شده باید در سنگر عشق ازدواج کنم و لباس سرخ فام رزم رنگ لباس دامادى به خود بگیرد 

به همین خاطر حلقه نامزدیم رابه نامزدم هدیه کردم و او نمیداند که چرا حلقه نامزدیم را به او داده ام

پدرجان 

هیچ ناراحتى به دل راه مده چون شهادت افتخار ماست 

وقتى امام بزرگوارمان شهید هدیه اسلام مى کند ما که لایق نیستیم.

پدرجان 

فکر کن از سیستان به مازندران و از مازندران به کربلا رفته 

این کربلا رفتن خون مى خواهد و من در این راه پر شکوه خونم را ناقابل مى بینم 

خدا کند که خونم موجب رضاى حق شود.

به خواهرانم سفارش مى کنم 

اگر چه گریانند آرام و صبور باشید و شهامت را پیشه خود ساخته همدم مادر در هر شرایطى باشند.

از تک تک وابستگان و دوستان‌ خواهش مى کنم و اگر کوتاهى در حقشان کرده ام مرا حلال کرده و ببخشند.

خانواده عزیزم 

اگر ممکن باشد از آزاد شهر تشیع جنازه ام کنید و در نزدیکى خودتان (خان بیبین) به خاکم بسپارید.

پیام خونم را اینگونه برخوانید.

"پیوسته گوش به فرمان امام باشید 
در هیچ شرایطى امام را تنها مگذارید که مبادا از کوفیان شمرده شده و ننگ تاریخ را به جان بخرید"

"آن زمان روحمان آرام خواهد گرفت که سرزمین اسلام و خلیج مظلوم ایران از آسیب دشمنان قرآن خصوصا
دشمن همه مسلمانان جهان، شیطان بزرگ با یارى و خون فشانى شما در امان بماند"

رزمنده جان برکف شما موسى شیخ ویسى

جنگ جنگ تا پیروزى


برگرفته از وبگاه  ajashohada.ir